پن'دار

پن'دار هستم...

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

دور تر!

و دنیا...

معرکه ای شده...

برای پرتاب حواس...

و حواس

آماده تا پرت شوند

به دور تر از آنچه که دور پن‌داری...


و دنیا معرکه ای شده

برای بازگرداندنت

به آنجا که

حواست را گذاشته و خود را پرت کرده ای

به دور تر از آنچه که دور پن‌داری...

به نزدیکتر از آنچه که نزدیک پن‌داری...

پن‌داری؟

.

.

.




پ.ن: در راه اهواز...

۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۵ ۲ نظر

برویم که برویم!

بسم النور...



بالاخره هر آمدنی رفتنی را در پیش دارد...

و باید رفت!

حرکت لازمه ی بقاست...

و دنیا... ته دار...

پس باید حجاب این « ته دار ها» را درید!

پس روزی تمام میشود این «لَهوٌ وَ لَعِبٌ» ها...


حلال بفرمایید این نویسنده ی ناشی ماشی را...

راهی را در پیش داریم...

چند صباحی نیستیم...

یا ده روز دیگر بازمیگردیم...

یا این چند صباح کمی بیشتر طول میکشد...

مثلا تا «یوم الفصل»...

خدا میداند!


چند صباحی راهی اردویی هستیم...

اردویی جهادی...

تا کمی

فقط کمی طعم سختی را بچشانیم به این مرکب چموشمان!

باشد که رام نگردد مگر برای خدا!


و خدا(برخی اوقات هم با وند...)

همان ذات اقدس اله...

همان واجب الوجود بالذات

همان «الذی لیس کمثله شیء»

همان حی الذی لایموت...



منتظر این انسان

همان حیوان ناطق

همان حی متأله

همان بشر دو گوش

همان حی الذی لایموت...


می ماند...


تا برگردد...

تا توبه کند

یا از گناه

یا از زندگی!


و چه بهتر که قبل از اینکه میریم... میریم!

لیلی منتظر است ای مجانین!

مجنون نمانید!

مجنون بروید!



یالیلی…

یاعلی!





پ.ن: حلال بفرمایید این بنده ی خاطی را!

پ.ن: اردو جهادی خوبه! در راستای هدفه!

۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۹ ۰ نظر

سر به دریا...

گیر کرده ام بین یک مشت الفاظ زخمت و سنگین…

و ذهنم خسته تر از همیشه…

افکارم نیاز به آغوشی دارد

تا در تلاطم امواج...

کمی به آب بزند…

آنقدر عمیق که دلم هم دریایی شود…

دلم هم به آب بخورد!


کجایی لیلی؟

جنون به تنهایی مجنون را نمیکشد!

نگاهت نیاز است!

نفس های آخر افکارم است!

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۲ نظر

خستگی!

از این وضع خسته شده ام!

چه در این صفحه...

چه در صفحات دیگر

چه بیرون از این دفتر مجازی!


اینجا...

من نوشتم...     شما نخواندید...


باید تغییری بدهم!

مثلا...


شما بنویسید...            من نمیخوانم...

یا حتا

من نمینویسنم...          شما بخوانید!

این جالب تر شد...


یالیلا!

۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۳ ۵ نظر

لند آف آپورچونینیز...

#لند_آف_اپورچونیتیز


مشکل از آنجایی شروع شد

که…

عکس های دسته جمعی

جای خود را

به سلفی داد!

یاد گرفتیم #فقط خود را ببینیم!


پ.ن: دید کلی داشته باشیم...

کل را فدای جزء نکنیم که جزء را هم فدا کرده ایم!







ب.ن: لند آف آپورچونیتیز لهجه ی ایرانی همان استعمال معروف لند آو آپورچونیتیز آمریکایی است!
باشد که قدری از مستکبرین بری باشیم!
۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۵ ۰ نظر

بازی با عدالت!

نمینویسم که قشنگ باشد

مینویسم که باشد!

باشد!


گشتی در صفحات مجازی میزدم

مطلبی جالب ذهنم را درگیر کرد!

آن‌طرفی ها #نجومی_بگیران را مواخذه میکردند

آن‌طرف تری ها #لاریجانی را..


حرف هر دو طرف یک چیز بود..

سر اینکه انقلاب برای مردم کوخ نشین بود

ولی عده ای کاخ نشین سر سفره انقلاب نشسته اند!


کاری به بحث های سیاسیشان ندارم!

منتها


عزیزی میگفت...

مفهوم هر لفظ را همه یکسان میفهمند...

منتها این #ملاک ها باعث میشود که #مصادیق جا به جا شوند...


حال ملّاک ها یا ملاک ها...

بسته به مردمش دارد!




پ.ن: همیشه میان دعوا ها بقیه هم مشت میخورند!

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۱ ۳ نظر