پن'دار

پن'دار هستم...

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ق.ظ
چه بنویسم در مدح حضرتش؟

چه بنویسم در مدح حضرتش؟

چه بنویسم؟

قلم مقصور است...

اما

تلاشم را میکنم.

..

ادامه مطلب...
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۹ ۰ نظر

تنهایی بهتر است یا تنهایی؟

خوب است چند جمله در آستین داشته باشی

تا در محاوره با اشخاص

سرشان را گرم کنی به همان کلمات

تا نتوانند بیش از حد‌شان جلو بیاییند…

آخر میدانی؟

لایه هایی مال خود آدم است

کسی حق ندارد داخل شود..

مثل همین نوشته ها…

که تو حق نداری آنها را بخوانی

و قاعدتا من نمی نویسمشان!

و تو نمی خوانی!

همینگونه درونم…


از بچگی دوست داشتم با کلمات بازی کنم

مثلا همین تنهایی

مگر وقتی شخصی "تن"ها باشد

میتواند تنها بماند؟

نمیدانم

شاید توانست…

یا کلمات دیگری قبیل باز و الخ…


میدانی؟

تنها بودن خوب است

تنها شدن سخت است

تن بودن هم..

تنهایی بهتر از تنهاییست!


پ.ن: دنبال چیزی نباش :) پیدا نمیکنی (؛


چه میگویم؟

یاعلی!


۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر
يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ق.ظ
موج غریق را باز میگرداند...

موج غریق را باز میگرداند...


استغفرالله ربی و اتوب الیه

یک قدم


ادامه مطلب...
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۵۲ ۰ نظر
جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۴۴ ب.ظ
یا شمس الشموس...

یا شمس الشموس...

چه حس خوبیست!

که در حرم نشسته ای...

که کبوتری پر میکشد

که کودکی لیز لیزک بازی میکند...

و تو در منظومه ای هستی که خورشیدش "شمس الشموس" است...

چه اهمیتی دارد که زمان میگذرد؟

که شب میشود؟

اصلا مگر شب میشود؟

مگر شب همان نبودِ خورشید نیست؟

اینجا که همیشه خورشید هست!

خورشیدی که نورش قلب ها را روشن میکند

و گرمایش سنگ ها را آب...

و نگاهش کور ها را بینا...

یا شمس الشموس...


پ.ن: مشهد نایب الزیاره ام...

التماس دعا

یاعلی

۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴ ۱ نظر

آسمان...ستاره ی من...قیفاقینوس!

گاهی میشود که خیره میشوم در آسمان…

نمیدانم چرا اینطور مرا جذب میکند…

نمیدانم جذب چه میشوم؟

دب اکبر معیّن ستاره قطبی؟

ذات الکرسی دابلیو مانند؟

خوشه ی پروین که همیشه به سمت شرق است؟

یا حتی قیفاقینوس با آن اسم سختش!؟

یا حتی تر بستره ی سیاه محض و ژرفش…؟

نمیدانم!

اما میدانم که جذبش میشوم…

جوری که انگار در آن غرق شده ام

با این تفاوت که

نفس میکشم!


از کودکی میگفتند که هرکس یک ستاره دارد…

یعنی باید داشته باشد

اما من هیچ موقع آن ستاره را پیدا نکردم…

شاید ستاره ی من جزو خیل ستارگانی بوده که غرق در آسمانند…

اصلا بخاطر همین است که من غرق در آسمان میشوم


یا شاید ستاره ی من همان شهابی است که تا به آسمان مینگرم فرار میکند…

اصلا به خاطر همین نمیتوانم زیاد به آسمان خیره باشم…


یا شاید ستاره ی من به جای آسمان آمده باشد روی زمین تا دنبالم بگردد…

اصلا به خاطر همین است که من هنوز روی زمین راه میروم…


حتی شاید ستاره ام در موزه ی ایران باشد

حتی تر در موزه ی لوور پاریس…

حتی حتی تر در کارتون های کودکی…


به هر حال

تازمانی که ستاره ام را پیدا نکنم

میدانم که پل ارتباطی ام با آسمان قطع است...


پس باید دنبال ستاره ام بگردم…

ستاره…

ستاره..

ستاره.


من آن ستاره ی پنج پر خوشگلم را پیدا میکنم!

حتی در رویا های کودکی...!

ستاره…


یا ستاره!

۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۱ ۰ نظر

پن دار هستم و خودکارم داشت خشک میشد!

پس از چندی دوری

بر آن شدم تا بنویسم...

پس مینویسم


به نام خدا

سلام

خودکارم داشت خشک میشد

برای همین دوباره نوک خودکار را روی کاغذ سر میدهم

خط خطی می کنم کاغذ را...

آری به قول آدم بزرگ ها دارم مینویسم!

اما در اصل همان خط خطیست...


خط های گاه زشت تر از چشم چشم دو ابرو...

نوشتن (شما بخوانید خط خطی)خوب است

چون به من فرصت میدهد که فکر کنم...

و کمی از تشویش ذهنی ام را(البته اگر قائل به وجود ذهن باشیم!) بر روی کاغذ ملصق به اتاق مجازیم میریزم...

و کمی از تشویش ذهنم میکاهم...


چه میخواستم بگویم؟

نمیدانم!

ذهنم به اندازه خالی شد...

یاعلی!




پ.ن: اگر دست و دلم به کار برود مینویسم...

لیک دلم  بند جاییست و دستم هم بند جایی دیگر.

۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۶ ۱ نظر