پن'دار

پن'دار هستم...

۴ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

امام روح الله...

پرید…

امام هم پرید

پرواز کرد…


در اوج…

روی قله

دو بال عبای خود را باز کرد

و ناگهان!

عبا روی زمین افتاد…


برخی میگویند که رفتن امام مصیبت بود…

اما مگر امام رفت؟

مگر امام ، اینجا…

لابلا ی کتاب ها…

در قفسه ی کتاب نیست؟!


پس چرا از پریدن امام ناراحتیم؟ که با دلی آرام رفت؟

دلش آرام بود و قلبش مطمئن

چون هم یادگار برایمان گذاشته بود و هم فکر..

او مرا در گهواره باور داشت

او به من جرئت پریدن داد…

و یادگارش… وارث به حق اندیشه اش…

سید علی آقا…

خورشید یاران…

و ذوالشهادتینش…

مطهری زمان

عقبه ی فکری انقلابش…

مصباح دوستانش

آقا محمد تقی…


و انقلابی که برایمان گذاشت…

انقلابی که پروسه ایست…

ادامه دارد…


متن نه!

انقلاب را میگویم…

انقلاب ادامه دارد

و تغییر لازمه ی بقاست…


یا امام!





پ.ن: صلواتی برای تعالی روح امام بفرستیم و دو خطی از اندیشه اش برای تعالی روح خود بخوانیم…

۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۳ ۰ نظر
دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ
بیمه جون یا اسماعیل... قیدار، قیدار است!

بیمه جون یا اسماعیل... قیدار، قیدار است!

و خود مدارا کن با آنکه صفتش مدارا بود!

:

مهندس و کارگر آلمانی چه می‌داند هیات امام حسین و بیمه ی ابوالفضل و بیمه‌ی جون و دستِ باوضو یعنی چه.

ماشین‌هام را صفر میفرستم پیش درویش مکانیک، تا پیچشان را بازکند و دوباره باوضو ببندد، با نفس حق‌ش سفت کند پیچ‌ها را از سر… از کارخانه ی آلمانی‌ش بپرسی هیچ خاصیتی ندارد این کار اما وسط جاده و بیابان، بچه های گاراژ قیدار خاصیت‌ش را بخواهند یا نخواهند، می‌فهمند…اتول هم باید موتورش صدای ”هو یا علی مدد” بدهد و چرخش به عشق بچرخد… گرفتی؟

ادامه مطلب...
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۰ ۰ نظر
دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ب.ظ
منِ‌او...

منِ‌او...

به تو میگویند که #من_او چیست؟

و تو چه میدانی که #من_او چیست؟


حکما دنیاییست فرا‌ی زندمانی من و تو...

که فاصله اش به قاعده ی #سر توست تا #قلب‌ات...

و این رازیست که من را او میکند...

و او را تو!


#یا_علی_مددی!

#یا_مهتاب؟ نه! #یا_خورشید‌!


پ.ن: این کتاب برای دارندگان #عقل_معاش توصیه نمیشود!

پ.ن: بگذر و بگو... نمیخواهد بگویی! بگذر فقط!



#یالیلا

۱۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۵ ۲ نظر

هپی اندیت!

"هپی اِند" نبود

ولی #دل‌نشین بود…


وقتی که #دو_بال_عبا باز میشوند...

وقتی که برنامه های سفر به نظم سفر اقتدا میکنند

وقتی #یارو رفت که رفت

وقتی پیر‌مرد بی دندان میگوید…

وقتی #احمد_تپل از سی دی جواد حرف میزند

وقتی #استاد روی زمین جلوی ره‌بر دراز میکشد و کودکی تمرین #خطابه میکند

وقتی #سحری میسوزد

وقتی مادر تشر میرود که هنوز نخوابیدی؟

وقتی قرار با #حاجاقا دیر میشود

وقتی وقتی وقتی…

از اول تا آخرش وقتیست

وقتی که #ره‌بر باشد!


سه روز طول کشید تا ده روز با ره‌بر بودم

آخر راه رفتم و نُت خواندم

ندَویدم!


اوصیکم به خواندن این #داستان_سیستان

و نظم امرکم(البته نظم بسیجیان بلوچی)


بین خودمان باشد

#رضا_امیرخانی_در_هیچ_چارچوبی_نمیگنجد!





پ.ن: پایان خوشی نداشت چون داستان خوش داشت و داستانی که شیرین باشد پایان گرفتنش تلخ است...

۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۲ ۱ نظر