پن'دار

پن'دار هستم...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرامش» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۰ ق.ظ
سیریدن یا سیرنمایی!

سیریدن یا سیرنمایی!

قدیم‌تر ها…

آن زمان که بچه‌تر بودیم

موقع غذاییدن!

به‌مان میگفتند که چشم که سیر شود…

معده هم سیر میگردد!

اگر بشقاب را تا خرخره میریختند

سریع تر سیر میشدیم تا آنکه چندمرتبه ته دلش را بگیرند!



زندگی الان هم همینگونست…

این فضا

همین که هست ولی نیست! (حال میگویم چرا نیست)

همین که مجازیست

مانند بشقابیست پر از جواب برای اندک گرسنگی ذهنی! (اغلب احساس گرسنگی)

و برای این است که این ها را که به خوردمان میدهند...

اغلب سیری کاذب و عدمیت در جذب! می آورد…


و به قول استاد حائری شیرازی

استعمار نو

یعنی استعمار رسیدن به جواب ، قبل از سوال!

و این یعنی اطلاعاتی که شما را سیر نمیکند…

چون گرسنه نشده اید!

پس جذبی رخ نمیدهد… 

پس دفع…

و اینگونه بود که تحت نام تحلیل ، قوه ی تحلیل ما را خشکاندند…

حل المسائل فرستادند…

نهال نوپای سوال را با کودی بسیار قوی ، خشکاندند!

آری…

دیگر گل ها از بی آبی نمی‌خشکند

بلکه با سیل ریشه‌کن میشوند!

و نیاز ما به درخت است تا ثمره بدهد!

درخت…

محکم…

تنومند…

راست قامت!




پ.ن: این فضا نیست! چون اغلب تاثیر موثری بر زندگی ما ندارد!

اما هست چون تاثیرات جو گونه و مشوشی دارد…

هست چون حس میشود…

نیست چون هر لحظه میتواند که هیچ‌گاه نبوده باشد!


پ.ن: بزرگی بشقاب باید آنقدر می‌بود که من فکر کنم زیاد است

    نه آنکه واقعا زیاد باشد!


۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۰ ۲ نظر
پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۶ ب.ظ
طوفان مرگ ندارد... مرگ دارد!

طوفان مرگ ندارد... مرگ دارد!

یا از اینطرف یا از آنطرف...

بالاخره یک نفر میان #طوفان

یک نفر در #خانه...

شاید عکسی نباشد که باید در اینجا قرار گیرد

ولی حالا که گرفته... طوفان

هر چه باشد

از در خانه نشستن بهتر است!

طوفان جنگیست 

که شاید مردن داشته باشد

ولی #زندمانی ندارد!

و چیست زندمانی؟


نه زنده‌مانی...که زندمانی...

بر وزن زندگانی

و هم وزنش

در تیم مقابل!


زندمانی کردن

#مرگ را به چشم #عدم دیدن است!

اگر جایی کاری نداشتیم...

برویم جایی که کار داریم!

منتظر سرویس ننشینیم!


پ.ن: #موتوا_قبل_ان_تموتوا 

پ.ن: میریم قبل از آنکه میریم!


طوفان مرگ ندارد! مرگ دارد!

#قطع_علقه



ادامه مطلب...
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۶ ۳ نظر
چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ق.ظ
جوری!

جوری!

بچه بودم…

به مادرم میگفتم که یک جوری ام!

مادرم خیال میکرد بهانه می‌آورم…

اما راستش را بخواهید…

نمیدانستم چه جوری..

اما یک جوری بودم…

حال هم انگار…

نه!

نه انگار!

چون بچگی هایم نیستم

ولی یک جوری ام…

آخر جورم با جور بچگی ها فرق میکند!

که اگر نمیکرد ، دیگر یک جوری نبودم!

فکرم مغشوش و منقوش و مشطط و اینهاست

کلا هرچه واژه ی سختی که هست…

از اضمحلال گرفته تا نمی‌دانم استیصالی ، بورژوازیی چیزی

حال خواه با غلط املایی 

خواه بدونه

بدون توجه به معانی‌شان!

لفظ هاشان مشبّه بهِ ذهن من هستند!

معانیشان که همان زندمانی خودمان اند!


بگذریم

لفظ به حاشیه کشید!

یک جوری ام…

همانطور که…

راستی نه!

نه همانطور که کودکی…


میدانم

دمادم جوری هستیم

ولی گاهی یک جوری هستیم

که راستش را بخواهی...


بلبلی اکنون این اطراف میخواند!

انگار او هم یک جوری…

اشتباها نوشتم یک حوری!

نه

ای کیبرد!

ربطی به حوری ندارد!

یک جوری…


شاید به دور از تن‌هایی

شاید به دور از تنهایی…


ولی یک جور!


یاعلی







پ.ن: عکس از بیدی‌ست که مجنون است واقعا!

   چون پکر است! نمیداند که باید چه کند!

   یک جوری است!

۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴ ۳ نظر

و اوست انتهای آرزوها...

گذشتن از #من و رسیدن به #تو

مقدمه ایست برای وصال #او!





و اوست انتهای آرزوها...

آرامش

در او 

خلاصه میگردد!

آرامشی توام با جنون...

مرحله ی آخر...


یالیلا!

۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۸ ۰ نظر