پن'دار

پن'دار هستم...

۱۰۵ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

حلال کنید

درست است که همه رفتنی هستند!

اما در داستان اربعین...

ما هم رفتنی شدیم...


دعا کنید که کربلایی هم بشویم

و حلال بفرمایید این ماشی ناشی را...

۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۶ ۰ نظر
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ
مبل تو دلش برو! شب تو دلش رفت!

مبل تو دلش برو! شب تو دلش رفت!

و دوباره قلمرو من...

شروع میکند به طلوع!

من و او...

من او...

من ، او...

دو شروع

اما

یک پایان خوش...



-نه نه!

کلیشه ای شد...


کات میدهم و میروم روی همان مبل تو دلش برو ی کنج اتاقم

دست هایم را در مو های به هم ریخته ام میکنم و...

چشم هایم فشرده میشوند...

این باگ لعنتی ذهن من است!

این باگ کلیشه وار کلیشه ها...


از روی مبل بر میخیزم

لباس میپوشم

و غرق میشوم در انبوه باد های تاریک خوش خاطره!

آنجا که مه همه جا را وضوح بخشیده...

و پرتو های تاریکی روشنایی را سوراخ سوراخ کرده اند...


و این ماه است که میتابد..

مثل شب تاریک...

و مثل روز ترسو...


شب نمیرود!

دیفالتاً میماند...

و روز..

این گستاخ ماه نشناس...

چطور به خود جرئت میدهد؟

با یک جقله ستاره

بیاید و جلوی یکه تاز سینمای کیهان را بگیرد؟

صد تا گنده تر از این جقله ها را یکجا زمین‌گیر کرده‌ایم...

به طوری که التماس ماه را میکنند

برای اندکی بازی در کنارش...


ندیدی؟

اخبار گو میگفت فلان شب ، ونوس در کنار ماه رویت میشود؟


+و من غرق در تاریکی هراسناکِ...


-کات!

جمع کن آقا

کلیشه پشت کلیشه!

و دوباره آغوش گرم مبل تو دلش برو!



ع.ن: عکس از من نیست!

۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۱ ۰ نظر

پارلمان سایه ها

شده اند گاتهام...

و به دنبال خفاش‌مردی سایه‌خواب...


غافل از اینکه...

انجمن سایه ها...

سایه های خودشانند...

سایه های پارلمان‌نشینانشانند...


#پارلمان_سایه_ها



پ.ن: بتمن دیده هاش!

۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۵:۱۳ ۰ نظر

دل نوشته یک منِ من!

چند خط درد و دل یک من!


از وقتی کچرپات را دیدم

خیال کردم خیلی شبیه هستیم...

کچرپات دنیایی متفاوت از دنیا داشت

من دنیایی متفاوت...

کچرپات دنیای مرا نمیشناخت

من دنیای او را..

کچرپات خیلی لطیف مینمود

من اما نه... (شباهتمان در این بود که هر دو متفاوت از دیگری بودیم!)


کچرپات از آنچه به او متعلق نبود دل‌کنده بود...

آنچه به من متعلق نبود من از آن!


کچرپات ، جگرتل بود

من هم جگرتل بودم!


شب ها برخی اوقات مینشستیم به شاپارتاژ گفتن...


روز ها هم...

او میدرازید...

یا من...


کچرپات ، پولورتیسِ خوبی بود!

من هم سعی داشتم پولورتیسِ خوبی شوم...


کچرپات را دوست دارم

حتی اگر دنیای جگرتلی‌اش ، سمکلن تر از دنیای من باشد!



پن-دار غار غار غار...

۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۱:۱۴ ۱ نظر
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۳۹ ق.ظ
قربان قربانی قربان!

قربان قربانی قربان!

تا چندی قبل

با خود میگفتم چقدر صاحب این عکس سنگدل میباشد!

دقیق تر بگویم تا امشب!


اما امشب 

یکی از زیباترین صحنه ها

برایم این صحنه بود...


شاید بگویید که سنگ دلم...

اما اگر مثل من بنگرید جالب می‌است!


قربانی کردن ، قتل نیست!

من گوسفند نیستم!(شاید...)


حسی جالب داشت برایم...

اما نه از اینکه چیزی جان میدهد(شاید...)


اما مطمئنم که

نه سادیست هستم نه سایر ایست ها

حتی حرکت کن هم نیستم!


من پن‌دار هستم(شاید...)



ع.ن : منبع عکس از دوست‌آن میباشند...

۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۳۹ ۱ نظر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ
ماهی کوچک جنگ،گنج،جو!

ماهی کوچک جنگ،گنج،جو!

میبینی!

دلم تنگ شده

و ماهی کوچکی در آن

خود را به شیشه میکوبد!

دریغ از اینکه بداند

بیرون از آنجا

به روی زمین میریزد!

ماهی کوچک قرمزم...


زمانی بالاخره

دلم میشکند...

و ماهی کوچولو

جاری میشود..

قرمز رنگ..

آن زمان دیر نیست!

دیر... آن زمان نیست!


دعا کنید...

جدال را گربه همسایه نبرد...

ماهی بپرد!


#ماهی_ها_پرواز_میکنند

#آنگاه_جاری_میگردند...

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر
پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۲۳ ب.ظ
میان‌ِمار ها مولک شدند!

میان‌ِمار ها مولک شدند!

میمیرند!

همانگونه که دلشان...

میسوزند!

همانگونه که درشان...

همانگونه که جگرشان...


اینجا

در غرب وحشی...

که از قضا ، شرق دور شناخته میشود...


هزار و چهارصد سال پیش را

دوره میکنند...

آنانی که

از پسرکی نشسته در حال فکر

مرام ایستادگی آموختند!


و آن‌طرف تر...

در شرق دور

که از قدر ، غرب متمدن نامیده شده است...

هروله میکنند

با مایو

برای خودکشی حوت هایی که

جانشینان سلیمان بر زمین را

با مُعِد های جنیان

اشتباه گرفتند!



اینجا

جنگل های آفریقا

۲۰۱۷

که از قضا و قدر

برعکس میچرخد!

ادامه مطلب...
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۳ ۰ نظر