پن'دار

پن'دار هستم...

۱۱۲ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

سطحی نگری

سطحی نگری

‏زمانه جوری شده

که با ‎#سطحی_نگری

نگاه میکنیم به ‎#سطحی_نگری هامان 

و میگوییم که ‎#سطحی_نگری ها را

درصورتی که همین ‎#نگرش ما

هم ‎#سطحی_نگری است!


‎#سطحی_نگری

۰ نظر
فردا...

فردا...

این را میبینی؟!

.

فردا...

فردا ها...

چند سال دیگر... همین ۲۰ سال دیگر

ببین کجایی!

#برنامه‌ای داری؟!

یا..

.

.

#فردا ها می‌آیند و میروند...

اما تو آیا همانی؟!

که اگر همانی...

که اگر بمانی...

می‌گندی!

#حرکت اگر نکنی...

#راکد که بمانی

فرو میروی!

...

۱ نظر

بورژوازی!

حالم حال بورژوازیست!

گفته بودم قبلا لکن دوباره میگویم

حتی حال سه نقطه و ویرگول و الخ را ندارم

همین فاصله را زورکی میزنم 

حال بورژوازی داشتن این‌گونه‌ست که نه‌تنها نمیفهمندت

بلکه آرزو داری نفهمندت

نه اینکه به تنهایی خو کرده باشی

که گر فهمندت باید خو کنی

دردی که نه خودت داری

که دارایانت دارند

و ندارایانت از تو بدشان می‌آید

و نه از آنان که چسبیده اند به تو

تو بدی! انگار که چیزی جدایی


حالم حال بورژوازیست

حتی خودت هم نمیدانی که چت است

ولی چت هست

چیزی‌ت هستی


حالم حال بورژوازیست...







پ.ن: ژورنالیستی

پ.ن: پوپولیستی

پ.ن: ماری‌که‌ماهی‌را‌از‌غرق‌شدن‌نجات‌دادطور!

۰ نظر

چه کنم!...

هیچم نمی‌آید که بیاید اینجا...

خالی...

پوچ...

پوففففففففف...

۰ نظر
شد نبود! بلکه شد!

شد نبود! بلکه شد!

دقت که میکنیم

فیلم های رده بزرگسال

فیلم هاییست در واقع

یا حتی در آینده

اما به شدت واقع بینانه...

فیلم هایی که هست ها را مینمایاند...

یا فوقش کمی قلقلکش میدهد

ولی برای تثبیتش میجنگد...


اما در رده نوجوان چیزی دیگر دیده میشود!

نور!

امید...

فیلم هایی آخر الزمانی

یعنی پایان دوره ای از زندگی اجتماعی بشر

یک نفر

و بعد... انفجار!

#تغییر...

فیلم هایی آرمانگرا...

واقع را زیر و آرمان را رو میکند...


حداقلش خودشان را تغییر میدهند...


هرچه بزرگسالش جهد بلیغ در ثبوت خود دارد

نوجوانش تغییر میکند...

از دست میدهد...

اما به هدف میرسد!


نوجوان نور میخواهد...

میجنگد

نه برای حال بودن آینده

بلکه برای آینده شدن حال!

#شدن...


بشویم!

یا علی مددی!

۰ نظر
ر ه ش

ر ه ش

به‌ش میگویند رهش

اصلش ر‌ه‌ش است

اما برای من همان ر ه ش با خطی واصل اما نازک است!

یک هفته از آمدن‌ش میگذرد

خریدم‌ش!

اما به چاپ سوم‌‌ش رسیدم! آخر میگویند تا سه نشود بازی نیز…

جای‌گاه‌ش در میان رمان‌خوانان چونانِ دانکرک است برای داخل‌نشینان خارج‌نشان…

یا حتا به وقت شام است به وقت داخل‌نشانان داخل‌نشین!

خلاصه اینکه نوبرانه‌ای‌ست برای نوبرپسندان…

ترشیش مثل همان آلوچه ی خرچ‌خرچ‌داری که دهنمان آب افتاد!

رهش است و خود جهشی‌ست برای تو‌دهنی زدن به آن مغز های کوچک یخ‌زده ای که از ترس عقب‌مانده بودن ، عقب صفی را میگیرند که گلگسی‌نوت‌اِیت (نه هشت!) میچپاند در پاچه‌شان…(هرچند این حرکت خشونت طلبی تلقی شود!)


مال امیر است!

امیری که نه رضاخانی‌ست!

بل رضاخوانی…

خوانی به وسعت قیدار و برکت حاج فتاح…

خوانی به قاعده اینجا تا فیفث اونیو…


و خیلی حرف های دیگر…

که دیگر است و دیگر به دیگران میخورد…

دستی را میکشیم

یاعلی‌مددی!



۰ نظر

علقه ، وجود ، فلسفه بافی

درک معنای صحیح علاقه…


بدون درک معنای خدا

عملا امکان پذیر نیست…


زیرا علاقه به موجودات میچسبد

به صاحبان وجود!

به عدم علاقه‌مند نمیشویم…

و اگر به چیزی وابسته گردیم

در اصل به عدم غیرش وابسته شدیم

جهل مرکب…


آن زمان واقعا وابسته ایم که به چیزی علاقه پیداکنیم که غیرش عدم باشد نه عدمش غیر!

و آن چیست؟

کل وجود…

هو…



پ.ن: نمیتوان علاقه نداشت ولی میتوان به عدم علاقه نداشت! عدم هرچیز...

۰ نظر