پن'دار

پن'دار هستم...

بالا میگذارمش تا هر بار بخوانید و دمی رویش بفکرید!

هر چیزی هزینه ای دارد...

این حرکت هم هزینه ی پن′نویس خوانیست...


مرگ ناگهانی سخت ترین نوع مرگ است

چرا؟

چون به یکباره علایقمان گرفته میشود


راه فرار از این درد اینست که قبل از مرگمان بمیریم

مرگ یعنی قطع علقه...

به مرگ فکر کنیم!


پ.ن:  پیامی کاری داشتید در ↓↓↓ در خدمتم...

پ.ن:حرفت رو ناشناسانه ← اینجا → بگو!

۰ نظر
شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ب.ظ
هدف... همانچیز که از آن میترساندنمان...

هدف... همانچیز که از آن میترساندنمان...

فکر میکنم...

بزرگترین مشکل مردم ایران

یا بهتر بگویم

جهان...

این است که هدف ندارند...

و همینطور انگیزه!


ببینید...

انسان بی هدف

بی تشابه به مرده نیست!

فقط مرده ، نمیخورد و همیشه خواب است!


هدف است که میگوید چه باید کرد!

اختیارِ انسان را اجبارا مختار میکند!


برای انقلاب

برای انتخابات

دیدیم که هدف چه میکند!؟


فیلم هایش را دیده‌ایم...

اول خودمان هدف داشته باشیم...


هدف... 

آرمان...

همان که یک عمر از آن میترسانندمان...

شعار!

البته با پشتوانه عقل...

از نوع معادش!

نه معاش...



عقل معاش میگوید

که شب موقع خفتن است و...

اما عقل معاد...!

بگذریم...

برویم بازی‌مان را کنیم!

لهوی...

لعبی...


یاهدف!



پ‌.ن: اربعین هم دوباره همین را نشان داد...

ع.ن: عکس از من نی!

۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۸ ۰ نظر

حلال کنید

درست است که همه رفتنی هستند!

اما در داستان اربعین...

ما هم رفتنی شدیم...


دعا کنید که کربلایی هم بشویم

و حلال بفرمایید این ماشی ناشی را...

۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۶ ۰ نظر

بوم!

بوم!

ماننده ترکیدن جایی ، چیزی...

بوم!

مانند نقاشْ پناهی...

بوم!

رنگی... مانند نقاشی...

رنگی... مانند بازگشت‌چیزی...


الحاصل اینکه...

بوم!

۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۰ نظر
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ
مبل تو دلش برو! شب تو دلش رفت!

مبل تو دلش برو! شب تو دلش رفت!

و دوباره قلمرو من...

شروع میکند به طلوع!

من و او...

من او...

من ، او...

دو شروع

اما

یک پایان خوش...



-نه نه!

کلیشه ای شد...


کات میدهم و میروم روی همان مبل تو دلش برو ی کنج اتاقم

دست هایم را در مو های به هم ریخته ام میکنم و...

چشم هایم فشرده میشوند...

این باگ لعنتی ذهن من است!

این باگ کلیشه وار کلیشه ها...


از روی مبل بر میخیزم

لباس میپوشم

و غرق میشوم در انبوه باد های تاریک خوش خاطره!

آنجا که مه همه جا را وضوح بخشیده...

و پرتو های تاریکی روشنایی را سوراخ سوراخ کرده اند...


و این ماه است که میتابد..

مثل شب تاریک...

و مثل روز ترسو...


شب نمیرود!

دیفالتاً میماند...

و روز..

این گستاخ ماه نشناس...

چطور به خود جرئت میدهد؟

با یک جقله ستاره

بیاید و جلوی یکه تاز سینمای کیهان را بگیرد؟

صد تا گنده تر از این جقله ها را یکجا زمین‌گیر کرده‌ایم...

به طوری که التماس ماه را میکنند

برای اندکی بازی در کنارش...


ندیدی؟

اخبار گو میگفت فلان شب ، ونوس در کنار ماه رویت میشود؟


+و من غرق در تاریکی هراسناکِ...


-کات!

جمع کن آقا

کلیشه پشت کلیشه!

و دوباره آغوش گرم مبل تو دلش برو!



ع.ن: عکس از من نیست!

۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۱ ۰ نظر

پارلمان سایه ها

شده اند گاتهام...

و به دنبال خفاش‌مردی سایه‌خواب...


غافل از اینکه...

انجمن سایه ها...

سایه های خودشانند...

سایه های پارلمان‌نشینانشانند...


#پارلمان_سایه_ها



پ.ن: بتمن دیده هاش!

۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۵:۱۳ ۰ نظر