پن'دار

پن'دار هستم...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «او» ثبت شده است

امام روح الله...

پرید…

امام هم پرید

پرواز کرد…


در اوج…

روی قله

دو بال عبای خود را باز کرد

و ناگهان!

عبا روی زمین افتاد…


برخی میگویند که رفتن امام مصیبت بود…

اما مگر امام رفت؟

مگر امام ، اینجا…

لابلا ی کتاب ها…

در قفسه ی کتاب نیست؟!


پس چرا از پریدن امام ناراحتیم؟ که با دلی آرام رفت؟

دلش آرام بود و قلبش مطمئن

چون هم یادگار برایمان گذاشته بود و هم فکر..

او مرا در گهواره باور داشت

او به من جرئت پریدن داد…

و یادگارش… وارث به حق اندیشه اش…

سید علی آقا…

خورشید یاران…

و ذوالشهادتینش…

مطهری زمان

عقبه ی فکری انقلابش…

مصباح دوستانش

آقا محمد تقی…


و انقلابی که برایمان گذاشت…

انقلابی که پروسه ایست…

ادامه دارد…


متن نه!

انقلاب را میگویم…

انقلاب ادامه دارد

و تغییر لازمه ی بقاست…


یا امام!





پ.ن: صلواتی برای تعالی روح امام بفرستیم و دو خطی از اندیشه اش برای تعالی روح خود بخوانیم…

۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۳ ۰ نظر
پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ
پوچ! گل...نمیدانم کجاست!

پوچ! گل...نمیدانم کجاست!

خواستم بنویسم...

منتها..

وصف نشد!

الحاصل اینکه...


نوشتن هم نتوانست دردم را دوا کند!


راه آخر...

قدم زدن است...


ولی راه انتخابی من..

انتخاب؟

چند وقتی هست که نمیکنم...

یعنی نمیتوانم!

که بکنم..


فلذا مینشینم...

فلذاتر می‌زیم!


یا منتخب...



پ.ن: حالم حال ربطی به دین... نمیدانم! ولی به مذهبی ها... بازهم نمیدانم!

           دارد... ندارد...  نمیدانم!


بی‌ربط: دلم برای نون‌خشکه های ستاد سید تنگ شده!

            مؤیداتی برای تثبیت رای من به او..

            تکه تکه تایید!



۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸ ۱ نظر

عشق اول!

دیالوگ فیلم بادیگار...


سحر: من فقط اینو میدونم که نه میخوام و نه میتونم مثل مادرت باشم

میثم: میرسونمت

سحر: نمیخوای قهوت رو تموم کنی؟

میثم: نه ، دلم برای مادرم تنگ شده!



پ.ن: هیچ عشقی ، عشق اول نمیشه

         مخصوصا که اولین کسی هم باشه که دیدیمش!


پ.ن: شهادت ، یعنی قطع‌علقه

         هم برای آنکه مانده

         هم برای آنکه رفته…

پ.ن: هرچه از تعلقات جدا شوی ، به او نزدیک میشوی… بزرگ میشوی!


۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۵۱ ۱ نظر

من اصلی اوست...

جالب است...

همه فکر میکنند این متن ها را #من مینویسم...

اما این اشتباه است

این متن ها را اگر #من مینوشتم

پس باید هر وقت که میخواستم مینوشتم...

اما

واقعیت چیز دیگریست

واقعیت اینست که

این متن ها را #من مینویسد!

در واقع #او به من میگوید چه موقع چه چیز ببنویس...

و من

حتی ساعت سه ی صبح فردا مینویسم..

و #او خواب را از چشمانم میگیرد و قلم را به دستانم میدهد..

و در گوشم میگوید...

دل نوشته هایش یا هایم را...

و حتا گاهی اوقات

#او قلم را از من میگیرد و خواب را به دستانم میدهد

مثل الان

که در تلاشی مضمحلانه(که حتی نمیدانستم مزمحل درست است یا مضمحل) ای میخواهم متن را ادامه دهم

ولی او نمیخواهد

شاید دو دقیه ی دیگر خواست...

جالب است!

#او #من است و #من من نیستم!

چه میگویم؟

نمیدانم


یاعلی مددی!



پ.ن۱: این یکی هم شد بازی با کلمات... حرف که ندارد بزند من را به بازی میگیرد!

پ.ن۲: پ.ن۱ را من گفت!

پ.ن۳: پ.ن۲ را من گفتم!

۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۱ ۱ نظر