پن'دار

پن'دار هستم...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۹ ق.ظ
مه‌تاب خورشیدی‌ست که خورشید نیست!

مه‌تاب خورشیدی‌ست که خورشید نیست!

من تو را مه‌تاب میبینم نه خورشید!

که خورشید آن است که نتوان دیدش!

و تو

همه از اویی و او همه تویی!


نور فی المثال کالوجود است…

و اگر خیره به خورشید شوی

اگر بتوانی بشوی…

خورشید را نمیبینی!

بل حجمی از نور را نگاه میکنی…


و دنیا پر است از این حجمْ دیدن ها…

به خدا مینگری…

محمد(صلواة الله علیه) را میبینی!

به محمد(صلواة الله علیه) مینگری…

علی را میبینی!

به علی مینگری…

مالک را میبینی!

عمار را میبینی!

مقداد را میبینی!


و دنیا پر است از این حجمْ دیدن ها…

حجمْ دیدن ها…

دیدن ها…


راستی!

تو چیزی را میبینی؟

اگر به خورشید خیره شوی

اگر بتوانی…

دیگر میتوانی چیزی را ببینی؟

من که نمیتوانم!

تو هم!

توهّم…


و دنیا پر است از این ندیدن ها…

ندیدن ها؟

نه‌دیدن ها…



پ.ن:

این ها را به‌اش میگویند فلسفه!

این عشق‌بازی ها را…


۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۰۹ ۱ نظر
پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ
پوچ! گل...نمیدانم کجاست!

پوچ! گل...نمیدانم کجاست!

خواستم بنویسم...

منتها..

وصف نشد!

الحاصل اینکه...


نوشتن هم نتوانست دردم را دوا کند!


راه آخر...

قدم زدن است...


ولی راه انتخابی من..

انتخاب؟

چند وقتی هست که نمیکنم...

یعنی نمیتوانم!

که بکنم..


فلذا مینشینم...

فلذاتر می‌زیم!


یا منتخب...



پ.ن: حالم حال ربطی به دین... نمیدانم! ولی به مذهبی ها... بازهم نمیدانم!

           دارد... ندارد...  نمیدانم!


بی‌ربط: دلم برای نون‌خشکه های ستاد سید تنگ شده!

            مؤیداتی برای تثبیت رای من به او..

            تکه تکه تایید!



۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸ ۱ نظر

و اوست انتهای آرزوها...

گذشتن از #من و رسیدن به #تو

مقدمه ایست برای وصال #او!





و اوست انتهای آرزوها...

آرامش

در او 

خلاصه میگردد!

آرامشی توام با جنون...

مرحله ی آخر...


یالیلا!

۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۸ ۰ نظر

من اصلی اوست...

جالب است...

همه فکر میکنند این متن ها را #من مینویسم...

اما این اشتباه است

این متن ها را اگر #من مینوشتم

پس باید هر وقت که میخواستم مینوشتم...

اما

واقعیت چیز دیگریست

واقعیت اینست که

این متن ها را #من مینویسد!

در واقع #او به من میگوید چه موقع چه چیز ببنویس...

و من

حتی ساعت سه ی صبح فردا مینویسم..

و #او خواب را از چشمانم میگیرد و قلم را به دستانم میدهد..

و در گوشم میگوید...

دل نوشته هایش یا هایم را...

و حتا گاهی اوقات

#او قلم را از من میگیرد و خواب را به دستانم میدهد

مثل الان

که در تلاشی مضمحلانه(که حتی نمیدانستم مزمحل درست است یا مضمحل) ای میخواهم متن را ادامه دهم

ولی او نمیخواهد

شاید دو دقیه ی دیگر خواست...

جالب است!

#او #من است و #من من نیستم!

چه میگویم؟

نمیدانم


یاعلی مددی!



پ.ن۱: این یکی هم شد بازی با کلمات... حرف که ندارد بزند من را به بازی میگیرد!

پ.ن۲: پ.ن۱ را من گفت!

پ.ن۳: پ.ن۲ را من گفتم!

۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۱ ۱ نظر